روی رکاب مینی بوس ایستاده بود. بچه ها یکی یکی از کنارش رد می شدند ، می رفتند بالا ، سر و صدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود . انگار نه انگار که می خواستند بروند جنگ .
_همه هستن ؟ کسی جا نمانده ؟ برادرا چیزی رو فراموش نکردین ؟
غلامرضا خیلی جدی گفت : برادر احمد ما لیوان آب خوریمون جا مونده ، اشکالی نداره ؟ دوباره صدای خنده بچه ها هوا رفت .
احمد لبخند زد و به راننده گفت : ” بریم “….
حاج احمد متوسلیان
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:3  توسط محسن شاكري
|