وبلاگ " رهروان ولایت " نوشت :

 

یک خاطره ی شیرین و خنده دار بسیجی از زبان مقام معظم رهبری:

دریکی از سفرهای مقام معظم رهبری به جنوب کشور و بازدید از مناطق جنگی
بعداز ورود ماشین به جاده‌ای خاکی حضرت آقا به راننده فرمودند؛ که من به رانندگی علاقه دارم و دوست دارم رانندگی کنم اجازه بدهید من پشت رول بشینم و آقا مشغول رانندگی شدند !
بعداز چند دقیقه ای به یک ایست بازرسی رسیدند و آقا توقف کردند تا زنجیر را بندازند سربازی که آنجا بود و ظاهرآ تازه کار هم بود آمد جلو و عرض ادب واحترامی خدمت آقا کرد و گفت اجازه بدهید هماهنگی کنم و رفت و به دژبان گفت: قربان آدم مهمی تشریف آوردند!
دژبان گفت: کیه؟
سرباز دستپاچه گفت: نمیدونم کیه؟ ولی میدونم که خیلی خیلی مهمه !
دژبان گفت: اگه نمیشناسیش از کجا میدونی که خیلی مهمه ؟
سرباز گفت: نمیدونم کیه ولی هرکی هست آیت الله خامنه ای رانندشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ساعت 13:15  توسط محسن شاكري  | 


دعای کمیل از بلند گو پخش می شد ، در گوشه و کنار هر کس برای خودش مناجات می کرد. آن شب میرزایی و جعفری بالای تپه نگهبان بودند. میرزایی حدود دو کیلو انار با خودش آورده بود بالای تپه موقع پست بخورد. وقتی هنگام دعا عبارت خوانی می کردند آنها را فشرده می کرد و بعد از ذکر میبت و گریه ، آنها را یکی یکی همانطور که سرش پایین بود می مکید!کاری که گمان نمی کنم تا به حال کسی کرده باشد. به او می گفتم بابا یا بخور یا گریه کن هر دو که با هم نمی شود . ولی او نشان می داد که می شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:3  توسط محسن شاكري  | 

روی رکاب مینی بوس ایستاده بود.
بچه ها یکی یکی از کنارش رد می شدند ، می رفتند بالا ، سر و صدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود .
انگار نه انگار که می خواستند بروند جنگ .

_همه هستن ؟ کسی جا نمانده ؟ برادرا چیزی رو فراموش نکردین ؟

غلامرضا خیلی جدی گفت :
برادر احمد ما لیوان آب خوریمون جا مونده ، اشکالی نداره ؟
دوباره صدای خنده بچه ها هوا رفت .

احمد لبخند زد و به راننده گفت :
” بریم “….

حاج احمد متوسلیان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:3  توسط محسن شاكري  | 

- حدود 16 سال داشت . رزمنده بسيجي بود كه تازه به جبهه آمده بود . او را به عنوان دژبان در ورودي موقعيت عقبه لشكر تعيين كرده بودند و بازرسي عبور و مرور خودروها را برعهده داشت .
« حاج حسين » به اتفاق دو نفر از مسئولان لشكر در حالي كه سوار تويوتا بود قصد داشت به موقعيت موردنظر وارد شود ولي دژبان تازه وارد كه از روي چهره حاجي و همراهانش را نمي شناخت گفت : « كارت شناسايي ! »
حاجي گفت : « همراهمان نيست . »
دژبان : « پس حق ورود نداريد. »
يكي از همراهان خواست حاج حسين را معرفي كند اما حاجي با اشاره او را به سكوت فراخواند. اصرار كردند سودي نداشت . دژبان كارت شناسايي مي خواست .
همراه ديگر حاج حسين كه ديگر طاقتش طاق شده بود گفت : « طناب بنداز بريم حوصله نداريم . »
دژبان در حالي كه اسلحه را به طرف آنها نشانه رفت با لحني خشن گفت : « بلبل زبوني مي كنيد ! زود بيائيد پائين دراز بكشيد رو زمين كمي سينه خيز بريد تا با مقررات آشنا شويد. »
حاج حسين با فروتني خاصي كه داشت به همراهان خود آهسته گفت : « هركار مي گويد انجام دهيد. »
و از خودرو پياده شد. همراهان نيز به پيروي از ايشان همين كار را كردند. وقتي كه پياده شدند دژبان متوجه شد يكي از آنها يعني حاج حسين يك دست بيشتر ندارد براي همين گفت : خيلي خب تو سينه خيز نرو اما ده مرتبه بشين و پا شو. »
در همين حين مسئول دژباني كه در حال عبور از آن حوالي بود منظره را ديد و سراسيمه و پرخاش كنان به طرف دژباني دويد و گفت : « بروكنار بگذار وارد شوند مگر نمي داني ايشان فرمانده لشكر هستند. »
با شنيدن اين سخن حالت بيم و شرمساري شديدي در چهره دژبان هويدا شد.
حاج حسين بدون آنكه ذره اي ناراحتي در چهره روحاني اش مشاهده شود با تبسمي حق شناسانه دژبان را در آغوش گرفت و بوسه اي از روي مهر بر چهره او زد و گفت : « اتفاقا وظيفه اش را خيلي خوب انجام داد. »
و پس از سپاسگذاري از دژبان به خاطر حسن انجام وظيفه او را بدرود گفت .
حال شما نام اين خصلت را چه مي گذاريد. تواضع يالله
حسين زكريائي عزيزي

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:1  توسط محسن شاكري  | 

حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»

از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.

– لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!

آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!» سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»

من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد. سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!» حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟» سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!

 *حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال ۸۰ به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۴۳

دعوای جنگی

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

–  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

–  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

–  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۳۴

دشمن

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۱۹

- See more at: http://114plak.ir/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C/#sthash.EwKLRClw.dpuf

جثه‌ ريزي‌ داشت‌ . مثل‌ همه‌ بسيجيها خوش‌ سيما بود و خوش‌ مَشرَب‌ . فقط‌ يك‌ كمي‌ بيشتر از بقيه‌ شوخي‌ مي‌كرد. نه‌ اينكه‌ مايه‌ تمسخر ديگران‌ شود، كه‌ اصلاً اين‌ حرفها توي‌ جبهه‌ معنا نداشت‌. سعي‌ مي‌كرد دل‌ مؤمنان‌ خدا را شادكند. آن‌ هم‌ در جبهه‌ و جنگ‌.
از روزي‌ كه‌ او آمد، اتفاقات‌ عجيبي‌ در اردوگاه‌ تخريب‌ افتاد. لباسهاي‌ نيروها كه‌ خاكي‌ بود و در كنار ساكهايشان‌ قرار داشت‌، شبانه‌ شسته‌ مي‌شد و صبح‌ روي‌ طناب‌ وسط‌ اردوگاه‌ خشك‌ شده‌ بود. ظرف‌ غذاي‌ بچه‌ها هر دوسه‌ تا دسته‌، نيمه‌هاي‌ شب‌ خود به‌ خود شسته‌ مي‌ شد. هر پوتيني‌ كه‌ شب‌ بيرون‌ از چادر مي‌ ماند، صبح‌ واكس‌ خورده‌ و برّاق‌ جلوي‌ چادر قرار داشت‌...
او كه‌ از همه‌ كوچكتر و شوختر بود، وقتي‌ اين‌ اتفاقات‌ جالب‌ را مي‌ ديد، مي‌ خنديد و مي‌ گفت‌:
ـ بابا اين‌ كيه‌ كه‌ شبها زورو بازي‌ در مي‌ آره‌ و لباس‌ بچه‌ها و ظرف‌ غذا را مي‌ شوره‌؟
و گاهي‌ مي‌گفت‌: «آقاي‌ زورو، لطف‌ كنه‌ و امشب‌ لباسهاي‌ منم‌ بشوره‌ وپوتينهام‌ رو هم‌ واكس‌ بزنه‌.»
بعد از عمليات‌، وقتي‌ «علي‌ قزلباش‌» شهيد شد، يكي‌ از بچه‌ها با گريه‌گفت‌:
ـ بچه‌ها يادتونه‌ چقدر قزلباش‌ زوروي‌ گردان‌ رو مسخره‌ مي‌ كرد ... زورو خودش‌ بود و به‌ من‌ قسم‌ داده‌ بود كه‌ به‌ كسي‌ نگم‌.
شهيد علي قزلباش

 

سنگر تكاني‌ نوروزي‌ در جبهه‌هاي‌ ديروزي‌

- اصلاً احتياج‌ نبود به‌ تقويم‌ نگاه‌ كني‌، نسيم‌ خوشي‌ كه‌ در كانال ها و شيارها مي‌دويد، حكايت‌ از بهار داشت‌. پرنده‌هاي‌ خوش‌ لهجه‌اي‌ كه‌ بر روي‌ تخته‌سنگ ها، ميان‌ سبزه‌هاي‌ نورَس‌ مي‌پريدند و آواز سر مي‌دادند، خبر از نو شدن ‌سال‌ داشتند.
خيلي‌ قشنگ‌ بود. ناخواسته‌ سر و صداي‌ خمپاره‌ و تيراندازي‌ هم‌ كم ‌مي‌شد. انگار عراقي ها هم‌ به‌ «سال‌ نوي‌ شمسي‌» اعتقاد داشتند!
رسم‌ «خانه‌ تكاني‌» از آن‌ برنامه‌هاي‌ جالب‌ سال‌ نو بود كه‌ من‌ يكي‌ ـ درتهران‌ كه‌ بودم‌ ـ همواره‌ از آن‌ مي‌گريختم‌. هر چه‌ مادرم‌ مي‌گفت‌ به‌ او كمك ‌كنم‌ و فرش‌ و پرده‌ها و... را بشويم‌، به‌ بهانه‌اي‌ از خانه‌ مي‌زدم‌ بيرون‌ . چهارده‌ ـ پانزده‌ سال‌ كه‌ بيشتر سن‌ نداشتم‌، هميشه‌ احساسم‌ اين‌ بود كه‌ پدر و مادر، صاحب‌ خانه‌ هستند و من‌ اولادشان‌، پس‌ وظيفه‌ اصلي‌ خانه‌ تكاني‌ با آنهاست‌.
از عيد هم‌ فقط‌ آجيل‌ خوردن‌، خود را با شيريني‌ خفه‌ كردن‌ و بازي‌ با بچه‌هاي‌ فاميل‌ را بلد بوديم‌. دست‌ آخر هم‌ عيدي‌ گرفتن‌ از همه‌ شيرين تر بود. چيزي‌ كه‌ هنوز نرفته‌ به‌ خانه‌ فاميل‌، به‌ پدرمان‌ مي‌گفتيم‌ كه‌ زود بلند شوبرويم‌، و همه‌ براي‌ گرفتن‌ عيدي‌ بود.

ولي‌ جبهه‌ ديگر اين‌ حرف ها را نداشت‌. با وجودي‌ كه‌ سن‌ و سالي‌ نداشتيم‌، خودمان‌ شده‌ بوديم‌ صاحب خانه‌. گودالي‌ كوچك‌ در سينه‌ سخت‌ كوه هاي‌ سنگي‌ گيلانغرب‌ كنده‌ بوديم‌؛ اطراف‌ آن‌ را با كيسه‌ گوني هاي‌ پر ازخاك‌ محصور كرده‌ و ورقه‌اي‌ فلزي‌ نقش‌ سقف‌ را بازي‌ مي‌كرد. چند كيسه‌گوني‌ و مقداري‌ خاك‌ نيز حكم‌ بتون‌ آرمه‌ و آسفالت‌ بام‌ را داشت‌. يك‌ لايه ‌كلفت‌ مشما كه‌ بر روي‌ آنها مي‌كشيديم‌، پشت‌ بام‌ سه‌ چهار متري‌ كاملا ايزوگام ‌مي‌شد.
بايد خانه‌ تكاني‌ هم‌ مي‌كرديم‌. كسي‌ دستور نمي‌داد، خودمان‌ مي‌دانستيم‌. هر چند كه‌ همه‌ جبهه‌ها، نظافت‌ سنگر برايشان‌ حكم‌ اجباري ‌پيدا كرده‌ بود، ولي‌ خانه‌ تكاني‌ سال‌ نو فرق‌ مي‌كرد. بهانه‌اي‌ بود كه‌ شكل‌ و شمايل‌ سنگر را هم‌ بفهمي‌ نفهمي‌ عوض‌ كنيم‌. اگر جا داشت‌ كف‌ سنگر را بيشتر گود مي‌كرديم‌ تا از دو لا رفتن‌ كمرمان‌ درد نگيرد. در ديواره‌ سنگي‌ هم‌ جايي‌ به‌ عنوان‌ طاقچه‌ مي‌كنديم‌ و مهر نماز و قرآن ها را آنجا قرار مي‌داديم‌. اين‌طوري‌ مجبور نبوديم‌ موقع‌ خوابيدن‌، مثل‌ ماهي‌ كنسرو به‌ همديگر بچسبيم‌.
پتوها را از كف‌ نم‌ گرفته‌ سنگر بيرون‌ مي‌برديم‌. رودخانه‌اي‌ كه‌ آن‌ سوي‌تپه‌ بود، با آب‌ گرمش‌، تنمان‌ را صفا مي‌داد و پتوها را مي‌شستيم‌. از صبح‌ تا غروب‌ كسي‌ داخل‌ سنگر نمي‌شد. فقط‌ يك‌ نفر آنجا را جارو مي‌كشيد و منتظر مي‌مانديم‌ تا نم‌ آنجا خشك‌ شود.
پر كردن‌ سوراخ‌ موش ها يك‌ وظيفه‌ مهم‌ بود. نه‌ گچ‌ داشتيم‌، نه‌ سيمان‌. مجبور بوديم‌ يك‌ تكه‌ سنگ‌ با لبه‌هاي‌ تيز در دهنه‌ ورودي‌ لانه‌ شان‌ فرو كنيم ‌ولي‌ آنها هم‌ بيكار نمي‌نشستند، پاتك‌ مي‌زدند و در كمتر از يكي‌ دو روز، از جايي‌ ديگر كه‌ اصلاً احتمالش‌ را نمي‌داديم‌، كانال‌ مي‌زدند و راه‌ خروج‌ پيدا مي‌كردند.
اين‌ جور مواقع‌ كار و كاسبي‌ تله‌ موش هاي‌ چوبي‌ كوچك‌ كه‌ جزو واجبات‌ هر سنگر بود، سكه‌ بود. يك‌ گوشه‌ از اتاق‌ بزرگ‌ تداركات‌ محور در شهرگيلانغرب‌، مملو بود از اين‌ تله‌ موش ها. بعضي‌ها آكبند بودند و بعضي‌ها قسمتي‌ از بدن‌ موش ها بر ديواره‌ شان‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. همه‌ آنها بوي‌ خاصي ‌مي‌دادند. هر چه‌ كه‌ بودند، دست‌ كمي‌ از عراقي ها نداشتند و دشمن‌ محسوب‌ مي‌شدند. كاسه‌ و بشقاب‌ها از دستشان‌ امان‌ نداشت‌. اگر تنبلي‌ مي‌كردي‌ و ظرف‌ غذا را نمي‌شستي‌، نيمه‌هاي‌ شب‌ با صداهاي‌ «شلپ‌ شلپ‌» بيدارمي‌شدي‌ و مي‌ديدي‌ موش ها با زبان‌ خود كاسه‌ها را برق‌ انداخته‌اند!
«پاتك‌» زدنشان‌ هم‌ كم‌ از عراقي ها نداشت‌. نصف‌ شب‌ فريادت‌ به‌ هوا مي‌رفت‌. يكي‌ انگشت‌ پايت‌ را گاز مي‌گرفت‌، يكي‌ دستت‌ را و يكي‌ مي‌پريد توي‌ صورتت‌. بگذريم‌ زياد موش‌ بازي‌ در ‌آورديم‌!
سنگر كه‌ تميز مي‌شد، حال‌ و هواي‌ ديگري‌ داشت‌. فقط‌ شانس‌ آورديم‌ كه‌ پنجره‌هاي‌ 40*30 سانتي‌ متر هيچ‌ شيشه‌اي‌ نداشتند كه‌ مجبور باشي‌ به ‌دستور مادرت‌ آنها را برق‌ بيندازي‌! يك‌ تكه‌ گوني‌ زمخت‌ بهتر از هزار نوع‌ شيشه‌ نقش‌ بازي‌ مي‌كرد. فقط‌ كافي‌ بود آن‌ را بالا بزني‌ تا كلي‌ نسيم‌ به‌ داخل‌سنگر هجوم‌ بياورد و وجودت‌ را صفا بخشد.
من‌ يكي‌ حال‌ و حوصله‌ سال‌ تحويل‌ را نداشتم‌. برخلاف‌ دوران‌ كودكي‌ام‌، رفتم‌ و گوشه‌ سنگر خوابيدم‌. يكي‌ از بچه‌ها كتري‌ بزرگ‌ را كه ‌صبح‌، كلي‌ با زحمت‌ با خاك‌ و گوني‌ شسته‌ بود بلكه‌ كمي‌ از سياهي‌ آن‌ كاسته ‌شود، روي‌ والور گذاشت‌ كه‌ بوي‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ زردش‌، حال‌ همه‌ راگرفته‌ بود ولي‌ چه‌ مي‌شد كرد؟!
در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر ديدم‌، درست‌ در لحظه‌ تحويل‌ سال‌، خواب‌ بودم‌ يا بيدار نمي‌دانم‌. فقط‌ يادم‌ است‌ يك‌ باره‌ ديدم‌ كف‌ پايم ‌شعله‌ ور شده‌ و مي‌سوزد. سريع‌ از خواب‌ پريدم‌. ديدم‌ غلام‌ بود. از بچه‌هاي‌ تبريز. سر شب‌ بهم‌ تذكر داد كه‌ اگر موقع‌ تحويل‌ سال‌ بخوابم‌، بدجوري‌بيدارم‌ خواهد كرد، ولي‌ باور نمي‌كردم‌ اين‌ جوري‌! فندك‌ نفتي‌ خود را زير جورابم‌ گرفته‌ و در نتيجه‌ جورابي‌ را كه‌ كلي‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ كه‌ تا آخردوره‌ سه‌ ماهه‌ ماموريت‌ داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پاي‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!
بدتر از من‌ بلايي‌ بود كه‌ سر رضا آوردند. او ديگر جوراب‌ پايش‌ نبود. يك‌ تكه‌ خرج‌ اشتعالي‌ توپ‌ لاي‌ انگشتان‌ پايش‌ گذاشتند و با يك‌ كبريت‌، كاري‌ كردند كه‌ طفلكي‌ كم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 كيلومتر در ساعت‌ به‌جاي‌ تانكر آب‌، برود طرف‌ عراقي ها.
با همه‌ اينها، كسي‌ اخم‌ نمي‌كرد. همه‌ مي‌خنديدند. حتي‌ مجروحين‌ بازي‌.از خنده‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. بايد برمي‌ خاستم‌ و پس‌ ازخواندن‌ دعاي‌ تحويل‌ سال‌، آيه‌اي‌ از قرآن‌ را مي‌خوانديم‌ و سپس‌ روي‌يكديگر را مي‌بوسيديم‌ و فرارسيدن‌ سال‌ نو را تبريك‌ مي‌گفتيم‌. اينها كه‌سنت‌ بدي‌ نبود.
چهارشنبه‌ سوري‌ با آن‌ همه‌ بدي‌ اش‌، كلي‌ تير و آر پي‌ جي‌ طرف‌ عراقي ها زديم‌ كه‌ بيچاره‌ها هول‌ برشان‌ داشت‌ كه‌ نكند ما قصد حمله‌ داريم‌. مگر خود من‌ نبودم‌ كه‌ پتويي‌ سياه‌ روي‌ سرم‌ انداختم‌ و درحالي‌ كه‌ با قاشق‌ به‌ پشت ‌كاسه‌ مي‌زدم‌، جلو سنگر بچه‌ها رفتم‌ و مثلاً سنت‌ «قاشق‌ زني‌» را احيا كردم ‌كه‌ از شانس‌ بدم‌، برادر نوروزي‌ ـ مسئول‌ محور ـ در سنگر بچه‌ها بود و پتو را كه‌ زد كنار، كلي‌ كنف‌ شدم‌ و بچه‌ها از خدا خواسته‌، زدند زير خنده‌. حسين‌ كه‌ يك‌ مشت‌ فشنگ‌ ريخته‌ بود توي‌ كاسه‌ام‌، پريد و كاسه‌ را از دستم‌ قاپيد و دررفت‌.
صبح‌ روز بعد، هوا طراوت‌ خاصي‌ داشت‌. انگار يك‌ شبه‌ همه‌ گياهان ‌سبز شدند. تپه‌ها پر شده‌ بودند از پروانه‌هاي‌ بازيگوشي‌ كه‌ بي‌ توجه‌ به‌ جبهه‌ و اين‌ حرف ها ميان‌ گل هاي‌ سفيد تازه‌ شكفته‌ چرخ‌ مي‌خوردند و دنبال‌ همديگرمي‌كردند. عطر شبنم‌، سبزه‌هاي‌ خيس‌ خورده‌، بوي‌ تند باروت‌ نم‌ كشيده‌ كه‌ از خمپاره‌ تازه‌ منفجر شده‌ بلند بود، شامه‌ها را پر مي‌كرد.
عيد ديدني‌ و رفتن‌ به‌ سنگرهاي‌ بچه‌ها، لباس هايي‌ كه‌ شسته‌ و زير پتوي‌كف‌ سنگر اتو خورده‌ بود، اگر كسي‌ «عطر شاه‌ عبدالعظيمي»‌ داشت‌ به‌ همه‌ مي‌زد، حكايت‌ از اولين‌ روز سال‌ نو داشت‌. داخل‌ هر سنگر عكس‌ زيبايي‌ از امام‌ آذين‌ شده‌ و به‌ ديواره‌ آويخته‌ شده‌ بود. تصويري‌ شاد و خندان‌ از امام‌. ديده‌ بوسي‌، صلوات‌، ذكر حديث‌ و تلاوت‌ چند آيه‌ از قرآن‌؛ سرانجام ‌بسته‌هاي‌ كوچكي‌ كه‌ تداركات‌ فرستاده‌ بود، فضاي‌ جبهه‌ را عيدي‌ مي‌كرد. نامه‌ بچه‌هاي‌ كوچك‌ كه‌ از كيلومترها آن‌ طرف تر از جبهه‌، از شهرهاي‌ مختلف ‌آمده‌ بود. كودكان‌ و نوجوانان‌ خوش‌ سليقه‌، كارت هاي‌ تبريك‌ نقاشي‌ شده‌، مقداري‌ شكلات‌ و آجيل‌، يك‌ خودكار، يك‌ دفترچه‌ سفيد، و نامه‌اي‌ گذاشته ‌و فرستاده‌ بودند.
«برادر عزيز رزمنده‌ سلام‌... من‌ چون‌ سنم‌ به‌ حدي‌ نبود كه‌ به‌ جبهه‌ بيايم‌ اين‌ عيدي‌ را از پول‌ خودم‌ براي‌ شما تهيه‌ كردم‌ و فرستادم‌ اميدوارم‌ در صفحه ‌اول‌ دفترچه‌، پاسخ‌ نامه‌ام‌ را بنويسي‌ و برايم‌ بفرستي‌ و مرا خوشحال‌ كني‌ كه ‌يك‌ رزمنده‌ هديه‌ام‌ را پذيرفته‌ است‌....
برادر كوچك‌ تو...»
حميد داودآبادي

حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»

از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.

– لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!

آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!» سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»

من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد. سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!» حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟» سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!

 *حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال ۸۰ به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۴۳

دعوای جنگی

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

–  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

–  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

–  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۳۴

دشمن

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۱۹

- See more at: http://114plak.ir/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C/#sthash.EwKLRClw.dpuf

 

حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»

از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.

– لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!

آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!» سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»

من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد. سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!» حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟» سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!

 *حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال ۸۰ به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۴۳

دعوای جنگی

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

–  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

–  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

–  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۳۴

دشمن

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۱۹

- See more at: http://114plak.ir/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C/#sthash.EwKLRClw.dpuf
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:0  توسط محسن شاكري  | 

حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»

از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.

– لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!

آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!» سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»

من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد. سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!» حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟» سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!

 *حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال ۸۰ به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۴۳

دعوای جنگی

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

–  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

–  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

–  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۳۴

دشمن

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۱۹

- See more at: http://114plak.ir/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C/#sthash.EwKLRClw.dpuf

جثه‌ ريزي‌ داشت‌ . مثل‌ همه‌ بسيجيها خوش‌ سيما بود و خوش‌ مَشرَب‌ . فقط‌ يك‌ كمي‌ بيشتر از بقيه‌ شوخي‌ مي‌كرد. نه‌ اينكه‌ مايه‌ تمسخر ديگران‌ شود، كه‌ اصلاً اين‌ حرفها توي‌ جبهه‌ معنا نداشت‌. سعي‌ مي‌كرد دل‌ مؤمنان‌ خدا را شادكند. آن‌ هم‌ در جبهه‌ و جنگ‌.
از روزي‌ كه‌ او آمد، اتفاقات‌ عجيبي‌ در اردوگاه‌ تخريب‌ افتاد. لباسهاي‌ نيروها كه‌ خاكي‌ بود و در كنار ساكهايشان‌ قرار داشت‌، شبانه‌ شسته‌ مي‌شد و صبح‌ روي‌ طناب‌ وسط‌ اردوگاه‌ خشك‌ شده‌ بود. ظرف‌ غذاي‌ بچه‌ها هر دوسه‌ تا دسته‌، نيمه‌هاي‌ شب‌ خود به‌ خود شسته‌ مي‌ شد. هر پوتيني‌ كه‌ شب‌ بيرون‌ از چادر مي‌ ماند، صبح‌ واكس‌ خورده‌ و برّاق‌ جلوي‌ چادر قرار داشت‌...
او كه‌ از همه‌ كوچكتر و شوختر بود، وقتي‌ اين‌ اتفاقات‌ جالب‌ را مي‌ ديد، مي‌ خنديد و مي‌ گفت‌:
ـ بابا اين‌ كيه‌ كه‌ شبها زورو بازي‌ در مي‌ آره‌ و لباس‌ بچه‌ها و ظرف‌ غذا را مي‌ شوره‌؟
و گاهي‌ مي‌گفت‌: «آقاي‌ زورو، لطف‌ كنه‌ و امشب‌ لباسهاي‌ منم‌ بشوره‌ وپوتينهام‌ رو هم‌ واكس‌ بزنه‌.»
بعد از عمليات‌، وقتي‌ «علي‌ قزلباش‌» شهيد شد، يكي‌ از بچه‌ها با گريه‌گفت‌:
ـ بچه‌ها يادتونه‌ چقدر قزلباش‌ زوروي‌ گردان‌ رو مسخره‌ مي‌ كرد ... زورو خودش‌ بود و به‌ من‌ قسم‌ داده‌ بود كه‌ به‌ كسي‌ نگم‌.
شهيد علي قزلباش

 

سنگر تكاني‌ نوروزي‌ در جبهه‌هاي‌ ديروزي‌

- اصلاً احتياج‌ نبود به‌ تقويم‌ نگاه‌ كني‌، نسيم‌ خوشي‌ كه‌ در كانال ها و شيارها مي‌دويد، حكايت‌ از بهار داشت‌. پرنده‌هاي‌ خوش‌ لهجه‌اي‌ كه‌ بر روي‌ تخته‌سنگ ها، ميان‌ سبزه‌هاي‌ نورَس‌ مي‌پريدند و آواز سر مي‌دادند، خبر از نو شدن ‌سال‌ داشتند.
خيلي‌ قشنگ‌ بود. ناخواسته‌ سر و صداي‌ خمپاره‌ و تيراندازي‌ هم‌ كم ‌مي‌شد. انگار عراقي ها هم‌ به‌ «سال‌ نوي‌ شمسي‌» اعتقاد داشتند!
رسم‌ «خانه‌ تكاني‌» از آن‌ برنامه‌هاي‌ جالب‌ سال‌ نو بود كه‌ من‌ يكي‌ ـ درتهران‌ كه‌ بودم‌ ـ همواره‌ از آن‌ مي‌گريختم‌. هر چه‌ مادرم‌ مي‌گفت‌ به‌ او كمك ‌كنم‌ و فرش‌ و پرده‌ها و... را بشويم‌، به‌ بهانه‌اي‌ از خانه‌ مي‌زدم‌ بيرون‌ . چهارده‌ ـ پانزده‌ سال‌ كه‌ بيشتر سن‌ نداشتم‌، هميشه‌ احساسم‌ اين‌ بود كه‌ پدر و مادر، صاحب‌ خانه‌ هستند و من‌ اولادشان‌، پس‌ وظيفه‌ اصلي‌ خانه‌ تكاني‌ با آنهاست‌.
از عيد هم‌ فقط‌ آجيل‌ خوردن‌، خود را با شيريني‌ خفه‌ كردن‌ و بازي‌ با بچه‌هاي‌ فاميل‌ را بلد بوديم‌. دست‌ آخر هم‌ عيدي‌ گرفتن‌ از همه‌ شيرين تر بود. چيزي‌ كه‌ هنوز نرفته‌ به‌ خانه‌ فاميل‌، به‌ پدرمان‌ مي‌گفتيم‌ كه‌ زود بلند شوبرويم‌، و همه‌ براي‌ گرفتن‌ عيدي‌ بود.

حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»

از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.

– لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!

آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!» سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»

من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد. سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!» حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟» سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!

 *حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال ۸۰ به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۴۳

دعوای جنگی

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

–  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

–  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

–  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۳۴

دشمن

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۱۹

- See more at: http://114plak.ir/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C/#sthash.EwKLRClw.dpuf

 

حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»

از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.

– لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!

آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!» سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»

من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد. سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!» حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟» سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!

 *حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال ۸۰ به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۴۳

دعوای جنگی

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

–  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

–  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

–  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۳۴

دشمن

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه ۱۹

- See more at: http://114plak.ir/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7%DB%8C/#sthash.EwKLRClw.dpuf
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:0  توسط محسن شاكري  | 

 

اکبـر کاراته ، اُلاغ شیمیــایی شده‌ای رو از خونـــه خرابه‌های آبادان پیدا و با کلی

دوا دَرمـــون سرپاش کرد .

یه خورجیـــن انداخت روی الاغو روش نوشت :

" سوپــر طلا ، دربست به همه نقـــاطِ کشور "

یه بی‌سیم می‌انــــداخت پشتش و به بچه‌ها ســواری می‌داد و ازشون پــــول می‌گرفت .

یه روز بچه‌هــــا می خواستن مقـر آبادان رو خاکریز بزنن تا ترکش کمتر به بچه‌ها بخــــوره .

هوا خیلی گــــــــرم بود . بی‌سیم زدن به اکبـــــــــر کاراته :

-اکبر اکبر...

-اکبر به گوشـــــم..

-اکبر بچه‌ها تشنــــه‌اند ، آب می خوان...

-به درک کـــــه تشنه‌اند... !!!

-اکبر بچـــه‌ها خسته‌انـــد ، دارن می‌میرن...

-به درک که دارن می‌میرن ! چی می‌خــــواید... ؟

-شربتــی ، کمپوتـی ، چیــزی .... تو که الاغ داری بـــردار بیار...

-آخه حیفِ ایــن الاغ مــن نیست کــه واسه شمـا شربت بیاره.. ؟!

اکبر کاراته یـه سطل شربت درست کرد و چنـــد تا کمپوت برداشت کـه واسه بچه‌ها ببره،

میخـواست کـه شربت رو ببره واسه بچــه ها ! یهــو بین نخــل‌ها و علف‌هــا یه چیــزی دید !

اومد ببینــــــه چیه ! که یهــو صدای "هورت، هورت " شنیــــد.

سر الاغ تــوی سطل شربـت بود !

اکبر سطل رو بکــش ، الاغ بکش ! اکبـــــر بکش ، الاغ بکش !

آخر سر اکبــــر سطل رو گرفت و سوار الاغ شد . به بچه‌ها که رسیـــد گفت :

"عزیزان بیائیـــد . فرزندانِ رشیـــد اسلام بیایید . عجب شربتـــی براتـون اُوُردم ...!!

اکبر همیشه قبل از شربت دادن به بچه‌ها می‌گفت : «اول ســاقی ، بعد شمـاهـا... !

ایــن‌بـار نخـــورد و داد بچه‌ها خـــوردن .

مصطفــــی گفت :

چیه اکبر ؟ چطــــــور امروز ساقی نمی‌خوره ؟

اکبر گفت : آخه حیفِ شما نیست ؟ باید اول شما عـــزیزان بخوریــد .

لیوان دوم رو که خواست بـــده ، بچه‌ها به شـَـکّ افتادن .

دوره‌اش کردند و گفتند: اکبر بگو چیه ، چــرا اول خـودت نخـوردی... ؟!!

اکبر گفت: عزیزان رزمنـــده ، دلاورها ، همه به دهـــن قشنگ سوپرطلا نـــگاه کنیــد !!!

دیدیم آب دهن و بینی الاغ اومده بیـــرون و معلومه کلّهء الاغ تا نصفــه توی شربت بوده...

حالمون بهم خورد ! دست‌وپای اکبـــر رو گرفتیـــم و انداختیمش تــوی رودخانـهء بهمنشیــر .

اکبر کاراته جیـــغ می‌زد : تو روخدا . خفـــــه می‌شم .

خاک بر سرت کنند الاغِ خر ! تو شربت رو خوردی کتکش رو من می‌خورم...

 

 

پ . ن

چقدر با خنده هایتان آرام میشــوم ! وقتی که دلم میگیرد .

بچه ها ! شما را به خـــدا یادی از ما کنید...

دیگر طاقت نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:54  توسط محسن شاكري  | 
 

 " بوســـــــــــــه گاه ِ حـــــــــــــــوری : تاول ِ ناشـــــــی از گــاز ِ شیمیـــــــــــــــایی "

آب پاش : بسیار اهلِ گــریه

آب طلایی شده : نماز صبح قضا شــده .

آخ جون تـرکش : جراحت ِ ناشی از تـرکش که منجـر به مرخصی میشـد .

آدمهـای قورباغه ای : نیروهـای غـواص اطلاعات عملیّــات خودی .

آدم کـُش ِ گـردان : امدادگــر ِ ناشی و تازه کـار .

آقا گــربه : نیـروی خودی که بـه کمیـن و شکار ِ دشمــــن میرفت .

از آن بتــــرس : نیروی خیلــــی افراطی در مذهب .

از ضامـــن خارج شدن : عصبـــانی شدن فرمانـــــده از نیروی تحت ِ امر خـود .

اسلام قوی ست : وضع تدارکات خوب است .

اِف 15 : بسیجـــی .

اِف 16 : پاســدار افتخـــاری .

التمـاس ِ پتو : درخـواست ِ جــایی برای خـوابیــدن .

الهــی قلبی محجــوب : کنایه از رزمنــده ای با محاسن ِ بلند و پیراهن ِ یقـه آخونــدی .

الهی ضَعفَ بَدَنی و دِقـّتَ جلدی : خدایا دقت کن جلد ِ ما پاره نشه .(رقتَ جلدی در دعای کمیل )

باطـری قلمـی : بسیجـــی ِ لاغــر .

بنـد ِ قـــاف : رزمنــده ی خوش تیپ و بانمــک .

" بـــــــــــــی تـــــــــــــــــــــــــو میمیــرم :  کــُلمـَن آب ِ آشـــــــــــامـــــــــــــــــــیدنی "

شخصیـّت ِ برجستـه : به رزمنـدگانی که شکمشان بزرگ بـود می گفتنــد .

نماز بشمـار سه : نمازی که خیلی سریع در شبهای عملیات خوانده میشد .

نمـاز یک دستی :نماز شب

مصیبـت : آن کس که هیچ کس از دستش در امـان نبـود .

لالـه زار : میـدان ِ مین

ابـوالفضل : رزمنـدگانی که در جبهه یک دستشـان قطـع میشد .

جوجـه ها رنگی شـدن :رزمنـدگان زخمـی یا شهیـد شـدند .

بنیـانش مغـشوش است : کسـی که سـر و وضعش نامـرتب بـود .

 

لبخنــــــدهاي خـــاکي

بــه اين نــوع کلاه ميگفتن :  کـــلاه ِ الهي من خوشکلــــــم .

 

 

http://yekqadamtakhoda.persiangig.com/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1%20%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF/%D8%A7%D8%B5%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D8%AA%20%D8%AF%D9%8A%D9%85%D8%A7%D9%87%2092/e22aak6umsg90of29ux7.jpg

 

 

 

 

 

آن چیز را که چیز بود ، چیزش کنید : مسأله ای که پشتِ بی سیم برای هر دو طرف روشن بود .

 

شَـل و شـولتیـــم : مخلصتیـــم .                    

 

کبریتی برگشتن : به شهـادت رسیــدن و با تابـوت برگشتــن .

 

آئینـه ایست : وقتـی که حالات و سکنـاتِ و وَجَنــات شهـادت در چهـره ی کسـی هـویدا بـود.

 

بالا بالا هــا شـوت میـزنه : عرفـان و معنـویتش بالاسـت .     

 

برنامه ی پایانی : پیـرمـرد رزمنده ای که حال و روزش گواهی میداد از معـرکه جان سالم به در نمیبره .

 

اُدکلن سنگــر : بوی جـوراب کثیـف و نشستــــه .

 

صفحـه کلاج : وقتـی غـذا کوکو سیب زمینــی بـود .

 

غسـل ِ شهـادت کامل نبــوده : کسی کـه در عملیـات شهیــد نمیشــد .          

 

غیبت چنـد بخشـــه ؟! : برای ممــانعت از کســی که میخـواست غیبت کنه .

 

فـلانی روحیـه داره : کسـی که همیشــه میـلِ خـوردن داشـت .

 

کارش مـُرغی ست : کسـی که دیـر یا زود شهیـد میشـه و باید چلـومرغش رو بخـوریم .

 

کیـک ِ دستـــه : پیـک ِ دستــه                                                  

 

صبحـش به خیـر شـد : کسـی کـه با هزار زحمـت از مراســم صبحگــاه دَر میـرفت .

 

مادر بزرگ دستــه : برادرایی کـه نوبت ِ پذیرایی از دستــه یا چادر با آنهــا بود .

 

مـلائک غلغلکش میـدن : برادری کـه سـر ِ نماز متبسـم بود . 

 

یه تـرکش یه حـوری : به ازای هر یه تـرکشی کـه میخـوری یه حوری تو بهشـت داری .

 

پیـــاز : مــداحِ گــُردان .  

 

بـرادر عبـدالله : صـدا کـردنِ رزمنـده ای کـه اسمش را نمـی دانستــن .

 

بــرادر مُستحَـب : رزمنــده ای کـه بفهمـی نفهمــی محـاسن داشــت .

 

بـرادر واجــب : رزمنــده ای کـه محـاسنِ کـامل و بلنــدی داشــت " مثل ِ اینــا "

 

بـوی چلـوکباب : بـوی شـبِ عملیـات .

تـرکش پـلو : عـدس پـلو .

تجــدیدی : مجـروح شـدن و بـه شهــادت نـرسیــدن .

پـلاستیک پلـو : 

غذایی که به جای ظرف ، داخلِ پلاستیک می ریختن و به خط می فـرستـادن .

موقعیتِ سلطان‌بانو ؛

منزل، خانه، زندگی با خانواده و عیال و فرزندان،

الاغ هوایی ؛

کنایه از هواپیمای C-130 که معمولاً برای حمل بار از آنها استفاده می‌شد.

پدربزرگ فشنگ‌ها ؛                                                                                      

گلولـــه تـوپ ضـد هوایـی که نسبت به فشنـگِ سایر ســلاح‌ها بزرگتـر و سنگین‌تـر بــود.

احمدجاسم، ده بالا عروسي دارد ،

توپـخانـهء دشمن مزدور دوبـــاره کــار مي کنــد.

آش خرگـــوشــي ؛

آش و خوراك. غذايي كه در آن از هـــويـج زيــاد استفـــاده مي‌شــــد .

شوخی برای درخــواست آب سر سفـره : یـه پـارچ آب بریــز تــوی لیـــوان .

حــلالیت طلبیــدنِ شــبِ عملیـات : اگــر مــا را نــدیدی عینــک بــزن .

هیـئتـی خـوردن : دستـه جمعـی تو یـه ظـرف غـذا خـوردن ، مث ِ اینا !

 

ب طلایی شده : نماز صبح قضا شــده .

آخ جون تـرکش : جراحت ِ ناشی از تـرکش که منجـر به مرخصی میشـد .

آدمهـای قورباغه ای : نیروهـای غـواص اطلاعات عملیّــات خودی .

آدم کـُش ِ گـردان : امدادگــر ِ ناشی و تازه کـار .

آقا گــربه : نیـروی خودی که بـه کمیـن و شکار ِ دشمــــن میرفت .

از آن بتــــرس : نیروی خیلــــی افراطی در مذهب .

از ضامـــن خارج شدن : عصبـــانی شدن فرمانـــــده از نیروی تحت ِ امر خـود .

اسلام قوی ست : وضع تدارکات خوب است .

اِف 15 : بسیجـــی .

اِف 16 : پاســدار افتخـــاری .

التمـاس ِ پتو : درخـواست ِ جــایی برای خـوابیــدن .

الهــی قلبی محجــوب : کنایه از رزمنــده ای با محاسن ِ بلند و پیراهن ِ یقـه آخونــدی .

الهی ضَعفَ بَدَنی و دِقـّتَ جلدی : خدایا دقت کن جلد ِ ما پاره نشه .(رقتَ جلدی در دعای کمیل )

باطـری قلمـی : بسیجـــی ِ لاغــر .

بنـد ِ قـــاف : رزمنــده ی خوش تیپ و بانمــک

کبریتی برگشتن : به شهـادت رسیــدن و با تابـوت برگشتــن .

آئینـه ایست : وقتـی که حالات و سکنـاتِ و وَجَنــات شهـادت در چهـره ی کسـی هـویدا بـود.

بالا بالا هــا شـوت میـزنه : عرفـان و معنـویتش بالاسـت .      

برنامه ی پایانی : پیـرمـرد رزمنده ای که حال و روزش گواهی میداد از معـرکه جان سالم به در نمیبره .

اُدکلن سنگــر : بوی جـوراب کثیـف و نشستــــه .

صفحـه کلاج : وقتـی غـذا کوکو سیب زمینــی بـود .

غسـل ِ شهـادت کامل نبــوده : کسی کـه در عملیـات شهیــد نمیشــد .           

غیبت چنـد بخشـــه ؟! : برای ممــانعت از کســی که میخـواست غیبت کنه .

فـلانی روحیـه داره : کسـی که همیشــه میـلِ خـوردن داشـت .

کارش مـُرغی ست : کسـی که دیـر یا زود شهیـد میشـه و باید چلـومرغش رو بخـوریم .

کیـک ِ دستـــه : پیـک ِ دستــه                                                  

صبحـش به خیـر شـد : کسـی کـه با هزار زحمـت از مراســم صبحگــاه دَر میـرفت .

مادر بزرگ دستــه : برادرایی کـه نوبت ِ پذیرایی از دستــه یا چادر با آنهــا بود .

مـلائک غلغلکش میـدن : برادری کـه سـر ِ نماز متبسـم بود .  

یه تـرکش یه حـوری : به ازای هر یه تـرکشی کـه میخـوری یه حوری تو بهشـت داری .

 

 

ذکـر بعد از نــوشیــدن آب : لگــد بــر یـزیــد .

پشتیـبانـی مــرکز : اهــل و عیــال و خــانــواده در پشــتِ جبهــه .

اهــل دل : طعنــه بــه افــرادِ شکمــو 

اضــافه کــاری : نمــاز شــب و تهجـــد .

دکمــهء تقــوا : دُکمـــهء بالایی (یقه) پیــراهــن .

تــاکسی ســرویس : دمـپـایی .                                                                        

آهنـگــران گــردان : افــراد خـوش صــدا .

اول نماز ، بعد از غذا : نوعي به تـوّهـُم انداختن است و تأكيد و تصريـح بر تقدم نماز بر غذا .

اسلحهء بـی فشنگ : آفتابه ! که بارها رزمندگان با آن افراد دشمن را اسیر گرفته بــودند .

آدم جا کــن : شلــــوار کــُـردی .  

زُورُی دستـــه : کســی کـه دور از چشــم دیگــران ظـرفهــای غـذا را می شــست .

پیمـــان کـــار : کــسی کــه با وجــودِ حضــور مــُـداوم در جبهــه ، شهیـــد نمــیشــد .

نـــدارکات : تـــدارکات .

تـَمـبـَلیــغات :
تـبــلیغـــات .  

ارباب ؛تداركات چي

کـــارگـــره زنی : کــارگـــزیـنــی .

تــرکش اِوا خـواهــری : تــرکــش فـوق العــاده ریــز و نــاچیــز .  

تـرکش حسیــن جــانی : تـرکـش بـزرگ کــه کم از تــوپ مستقیـــم نـداشــت .

تـرکـش بــا معــرفــت : تــرکشــی کـه زوزه کشــان از بالای ســر ردّ مـی شــد .

عشـق حوری : کشته و مرده شهادت بودن ، دیوانه رفتن به عملیات و پیوستن بـه دوستان .

الهی قلبی محجوب : با تقوا و مخلص ، كسي كه كار و بـارش در بندگي خدا خالص بود

 

هیکل تدارکاتـی : حسابـي چاق و چلــه؛ نيرويي كه خوب خورده و خوب گشـته بـــود .

 

 

 

هیکل عقیدتی : كسي كه هيكلي نحيــف و لاغر و چشـم هـاي گـود افتــاده داشت .

 

الهـــی با ذوالجنـــاح محشـــور شـــی ؛ 

 

گاهی کـه جنـابِ قـاطر خستـه میشــد و دیگــه نای حــرکت نـداشت ،بهش میگفتــن :

 

برو حیوون ! مــُـزدت محفــوظ ، انشاءاللـه با ذوالجنـــاح محشــور شــی .

 

اوشین پلو : برنج سفید بدون مخلفات.

 

ایران تایر :پوتین های بسیجی.  

 

ایران گونی : شلوار و اورکت بسیجی ساخت وطن.

 

ایستگاه بدنسازی : ایستگاه صلواتی                     

 

آش خور های حضرت مهدی(عج) : نیرو های رزمنده و بسیجیان.

 

اتحادیه دکمه داران : کسانی که دکمه بالای پیراهنشان همیشه بسته بود.

 

اِرحَم : اذیتم نکن تا اذیتت نکنم .  

 

درهم : کمکم کن هر چند ناچیز

 

آخرین نامه : وصیت نامه

 

اذان گفتن : گلوله باران دشمن در سپیده دم.

 

ایستگاه صلواتی

 

اشکانیان : خانواده داغدار شهدا                

 

صفویان : افراد همیشه در صف کوپن

 

سامانیان : کسانی که از این جنگ نفعـی بردند و به سرو سامانی رسیدند.

 

آدامس شیک : التماس دعای مخصوص،سفارشی

 

التماس پتو : تقاضای جا برای خوابیدن،به معنی جا باز کردن در کنار خود.

 

آخرین هشدار : تیر مستقیم تانک .

 

آدیداس بسیجی : کفش کتانی راحت ، نسبت به پوتینی کـه ساق دار با بند بلند بدون زیپ.

 

آر.پی.جی.زنِ سفره : فردی که لقمه های بزرگ می گرفت و غذا را نجویده می بلعید.

 

با آفتابه چای شیرین خوردن : موفق به گرفتن مرخصی از فرمانده نشدن و با حال زار به چادر برگشتن. 

 

با جعبه گوجه حمل کردن : شهید بچه سال، که میشد او را با جعبه گوجه هم حمل کرد.

 

آخ جون مرخصی : جراحت ناشی از ترکش کوچک که به مرخصی و رفتن به عقب منجر می شد.

 

آدم خفه کن : چلو مرغ،غذای شب عملیات،کنایه از شهادت است که طبعا بعد از شام آخر احیانا محقق می شود.

 

آدم کُش گردان : امدادگر ! کنایه از ناشی بودن نیروهای امدادرسان خصوصا در شرایط عملیاتی و خطوط مقدم.  

 

اَلَّذینَ آمَنونَ وقت چایی گشنه موُنَ : درخواست چای و غذا از شهردار و مسئول سنگر یا چادر با چاشنی مزاح و بدون تحکم.

 

اِلهی ضَعفَ بَدَنی وَ دِقَّتَ جِلدی : خدایا دقت کن جلد ما پاره نشود،به کنایه تعبیری بود که در مواقع بمباران و جنگیدن به کار می رفت.                             

 

انجمن خروسان جنگی : نیروهای تبلیغات،بچه هایی که بخشی از وظیفه شان توجه داشتن به اوقاتشرعیو اقامه نماز پنج گانه بود.

 

باغبان : مسئول واحد تخریب که یکی از وظایفش کاشتن مین بر سر راه نیروهای دشمن و جمع کردن مین های آنها بود.

 

بالش سر خود : پای مصنوعی که جانبازان در هر شرایطی آن را از جای خود در می آوردند و زیر سرشان می گذاشتند.

 

یکــی از شب‌هــا ، در سنگــر اجتماعـــی نماز جمـــاعتِ مغرب و عشا برپا بـود .

 

حـدودِ ۲۰ نفـر به راحتــی میتـوانستیـم در آن سنگــر با هـم جمـاعت بخوانیــم .

 

یکـی از برادرهـا جلـو رفت و شـروع کـرد به خـوانـدنِ نمـاز و بقیـه به او اقتـدا کـردنـد.

 

رکعتِ دوم را کـه خوانـد نشسـت تا تشهـد بگـوید ،  

 

در همیـن حیـن یکـی از بچه های آذربایجـانی که در آن لحظه نماز نمی خوانـد و فقط

 

برای اذیّت کـردن در صفّ اول ، پشتِ سـر امام جمـاعت ایستاده بود ، با

 

سـوزن و نخ لبـاسِ او را به پتوی کفِ سنگـر دوخت و به همان

 

حال در جای خود نشست . 

 

بقیـه که متـوجه کار او شــده بودند ، به خـود فشار آوردنـد تا جلوی خنـده شان را بگیـرنـد.

 

امام جماعت تشهد را که گفت ،خواست بلند شود که احساس کرد لباسش

 

به جایی گیر کرده ! بریـده بریـده گفت : 

 

بحـول... بحـول ... بحــول ... نتـوانست بلـند شـود !

 

ناگهـان صـدای انفجار خنده در سنگر پیچید و همه بـه دنبالِ کسی که ایـن کار را کـرده

 

بـود از سنگــر بیـرون دویــدند....     

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:53  توسط محسن شاكري  | 
 

 " بوســـــــــــــه گاه ِ حـــــــــــــــوری : تاول ِ ناشـــــــی از گــاز ِ شیمیـــــــــــــــایی "

آب پاش : بسیار اهلِ گــریه

آب طلایی شده : نماز صبح قضا شــده .

آخ جون تـرکش : جراحت ِ ناشی از تـرکش که منجـر به مرخصی میشـد .

آدمهـای قورباغه ای : نیروهـای غـواص اطلاعات عملیّــات خودی .

آدم کـُش ِ گـردان : امدادگــر ِ ناشی و تازه کـار .

آقا گــربه : نیـروی خودی که بـه کمیـن و شکار ِ دشمــــن میرفت .

از آن بتــــرس : نیروی خیلــــی افراطی در مذهب .

از ضامـــن خارج شدن : عصبـــانی شدن فرمانـــــده از نیروی تحت ِ امر خـود .

اسلام قوی ست : وضع تدارکات خوب است .

اِف 15 : بسیجـــی .

اِف 16 : پاســدار افتخـــاری .

التمـاس ِ پتو : درخـواست ِ جــایی برای خـوابیــدن .

الهــی قلبی محجــوب : کنایه از رزمنــده ای با محاسن ِ بلند و پیراهن ِ یقـه آخونــدی .

الهی ضَعفَ بَدَنی و دِقـّتَ جلدی : خدایا دقت کن جلد ِ ما پاره نشه .(رقتَ جلدی در دعای کمیل )

باطـری قلمـی : بسیجـــی ِ لاغــر .

بنـد ِ قـــاف : رزمنــده ی خوش تیپ و بانمــک .

" بـــــــــــــی تـــــــــــــــــــــــــو میمیــرم :  کــُلمـَن آب ِ آشـــــــــــامـــــــــــــــــــیدنی "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:51  توسط محسن شاكري  | 

در مقر فرات ، مشغـول امور جاری روزانه بودیم که بمب افکنهای عراقی

در آسمان هویدا شدند .

طبق معمول پناهگاهی جز آب نداشتیم . پریدیم داخل ِ آب .

بچـه هایی که شیطنتشــان زیاد بود خطاب به خلبانان دشمن میگفتن :

نزنید ، نزنید ، ما غازیم و شروع میکردن صدای غاز درآوردن ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:50  توسط محسن شاكري  | 
 

آن چیز را که چیز بود ، چیزش کنید :

مسأله ای که پشتِ بی سیم برای هر دو طرف روشن بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:50  توسط محسن شاكري  | 

ايــن همه لشکــر آمـــده ... بازم ميگـــن کــم اومـــــــده ..

اي سلحشــــوران ِ ديــــن ...  ايـــنقــد نـــريد به روي ميــــــن ..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:48  توسط محسن شاكري  | 
کربلا ، کــربلا ماداريم ميآئيــــــم ..

اگه مــورچه بوديم تا حالا رسيـــــده بوديـــــم ..

اگــه لاک پشت بوديـــم ، قــدسُ گــرفته بــوديم ..

کــربلا ، کــربلا ، ما رو دارن ميــآرن ..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:47  توسط محسن شاكري  | 
خدايا : ما را در زمــره ي ســرداران رشيــد اسلام قــرار بـده 

 خــدايا : تا مارا نکــُشتـــي ، از دنيــــا مبر

 خــدايا : مــا را صحيح و ســالم به آغوش ِ خـانواده هايمان بـرگــردان

  " واي مـــين يا رب العـــالمين "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:47  توسط محسن شاكري  | 
آن چیز را که چیز بود ، چیزش کنید : مسأله ای که پشتِ بی سیم برای هر دو طرف روشن بود .

شَـل و شـولتیـــم : مخلصتیـــم .                    

کبریتی برگشتن : به شهـادت رسیــدن و با تابـوت برگشتــن .

آئینـه ایست : وقتـی که حالات و سکنـاتِ و وَجَنــات شهـادت در چهـره ی کسـی هـویدا بـود.

بالا بالا هــا شـوت میـزنه : عرفـان و معنـویتش بالاسـت .     

برنامه ی پایانی : پیـرمـرد رزمنده ای که حال و روزش گواهی میداد از معـرکه جان سالم به در نمیبره .

اُدکلن سنگــر : بوی جـوراب کثیـف و نشستــــه .

صفحـه کلاج : وقتـی غـذا کوکو سیب زمینــی بـود .

غسـل ِ شهـادت کامل نبــوده : کسی کـه در عملیـات شهیــد نمیشــد .          

غیبت چنـد بخشـــه ؟! : برای ممــانعت از کســی که میخـواست غیبت کنه .

فـلانی روحیـه داره : کسـی که همیشــه میـلِ خـوردن داشـت .

کارش مـُرغی ست : کسـی که دیـر یا زود شهیـد میشـه و باید چلـومرغش رو بخـوریم .

کیـک ِ دستـــه : پیـک ِ دستــه                                                 

صبحـش به خیـر شـد : کسـی کـه با هزار زحمـت از مراســم صبحگــاه دَر میـرفت .

مادر بزرگ دستــه : برادرایی کـه نوبت ِ پذیرایی از دستــه یا چادر با آنهــا بود .

مـلائک غلغلکش میـدن : برادری کـه سـر ِ نماز متبسـم بود . 

یه تـرکش یه حـوری : به ازای هر یه تـرکشی کـه میخـوری یه حوری تو بهشـت داری .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:46  توسط محسن شاكري  | 

شب خنده و گریه در خندوانه

 
علیرضا دلبریان راوی خوش سخن که خاطرات جبهه با روایتی طنز دارد چند شب پیش در خنداونه آمد و در چند دقیقه ای هم گریه کردیم هم خندیدیم ...
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:45  توسط محسن شاكري  | 

شعر طنز چفیه از سید امیر سادات موسوی

 

شعر طنز "چفیه" اثری است از "سید امیر سادات موسوی" که به مناسبت هفته دفاع مقدس در برنامه ی طنز "لبخند صلواتی" از شبکه آموزش پخش گردید. قسمتی از این شعر : زخم را می زدی خودت بخیه / فیلتری می شدی برای ریه/ گاهی اوقات هم کراواتی / گره می خوردی از سر تقیه/ بودی ابزار ساده ای اما / با دو صد کاربرد ثانویه/ آه ای لطف و هدیه ی خفیه / مرد میدان جبهه ها چفیه! ..

http://www.aparat.com/v/8UiJ4

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:40  توسط محسن شاكري  | 

وقایع جذاب جبهه و جنگ به زبان طنز "دار و دسته دارعلی"

 
معرفی مجموعه طنز پنج جلدی "دار و دسته دارعلی" به قلم "اکبر صحرایی"
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:40  توسط محسن شاكري  | 

خاطره خنده دار و جالب رحیم پور از پذیرش قطعنامه

 
خاطره خنده دار و جالب رحیم پور از حال و هوای رزمندگان بعد از پذیرش قطعنامه/صوت المستضعفین
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:26  توسط محسن شاكري  | 

خاطره طنز سید جواد هاشمی

 
خاطه خیلی جالب و طنز از حال و هوای پرنشاط جبهه و رزمنده ها در مراسم افتتاحیه اردوی راهیان نور دانشگاه تربیت معلم آذربایجان - زمستان 1384
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:25  توسط محسن شاكري  | 

داستان طنز رفتن به جبهه/حسین یکتا

 
ماجرای رفتن حاج حسین یکتا از کربلای خمینی تا کربلای حسینی///سرنگ را زدیم و رفت داخل بدن پیرمرد و هر چه فشار دادیم خالی نمی شد/با خود گفتم:این آمپول باید زده بشه تا ما بتوانیم برویم جبهه و اگر این نره تو ، پاسداره ما رو رد می کنه اینبود که دو تا انگشت رو گذاشتم زیر پیستون و تو تا شصت را گذاشتم رو پیستون و با فشار که این برود تو...
 
ادامه را در اينجا ببينيد
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:21  توسط محسن شاكري  | 

خاطرات شیرین جبهه از آزاده غلامعلی شیرالی

http://www.aparat.com/v/9R5Ee

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:20  توسط محسن شاكري  | 

کلیپ طنز دفاع مقدس

 
کلیپ طنز دفاع مقدس با روایت گری یدالله شاهمرادی از یاسوج/در جمع دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی یاسوج/سالروز فتح خرمشهر

 

http://www.aparat.com/v/nJ6AP

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:19  توسط محسن شاكري  | 
ويدئو هاي طنز در جبهه ي ما را در آپارات دنبال كنيد

http://www.aparat.com/v/SVyQo/%D8%B7%D9%86%D8%B2_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87_%28%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7_%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF%29

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:7  توسط محسن شاكري  | 
اسمش محمدحسين عبدلي بود .وقت نماز كه مي شد بچه ها را بيدار مي كرد،عبارت ادعوني استجب لكم را با صداي بلند مي خواند و تا وقتي همه بر نمي خواستند دست بر دار نبود. مي گفت:بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را. بعضي دنبالش مي كردند، به اسم صدايش مي زدند: پسر! بيا اينجا ببينم و او هم جواب مي داد، عده اي مي گفتند: تو را بخوانيم؟ آدم قحط است! تو چه جوابي مي خواهي به ما بدهي پسر كبلايي حسن!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:5  توسط محسن شاكري  | 

 

کی خسته ست –دشمن

 

کی خسته ست ؟   دشمن

کی بریده؟         آمریکا

روحیه ؟           عالیه

شکمها؟            خالیه

بسیجی؟           جنگیه

حزب الله؟       جنگیه

آمریکا؟          مشقیه

شوروی؟         گازیه

اسرائیل؟        بادیه 

 

 

 

اینا کی اند؟برادرند

اینا کین       برادرن

تو جبهه ها    هم سنگرن

اینا کین    دشمن

دشمن کی    آمریکا

اینا کین      بی ترمزن

تو جبهه ها    مقنین

اینا کین      سپاهیان مهدین

خدابیامرزدشان    خدابیامرزدشان

 

 

 

پشت سنگر گشته پنچر

پشت سنگر گشته پنچر        ماشین فرمانده لشگر

                       ای برادر

                       ای برادر

جک نداریم زاپاس شو       زیر ماشینش بذاریم

خمپاره شص پشت سرهم   می خوره بر بام سنگر

                     ای برادر

                    ای برادر

باید به شط خون شنا کنیم    شالاپ شلوپ شالاپ شلوپ

باید که با قطار سفر کنیم     تالاپ تلوپ تالاپ تلوپ

ننم می گفت جبهه نرو        نرو نرو نرو نرو

ننم می گفت جبهه نرو        نرو نرو نرو نرو

جبهه میری تخریب نرو       نرو نرو نرو نرو

تخریب میری رو مین نرو    نرو نرو نرو نرو

رو مین میری هوا نرو        نرو نرو نرو نرو 

هوا میری زمین بیا           بیا بیا بیا بیا

بیا بیا بیا بیا                   بیا بیا بیا بیا

زمین میای سالم بیا          بیا بیا بیا بیا

بیا بیا بیا بیا                  بیا بیا بیا بیا

بیا بیا بیا بیا                  بیا بیا بیا بیا

 

آرپی جی زن تانکو بزن

آرپی جی زن                  تانکو بزن

تیربارچی جون               رگبار بزن

تدارکات دلاور               کمپوتهارو زود بیار

الله اکبر                      خمینی رهبر

یاور تخریبچی من

یاور تخریبچی من         با من وهمراه منی

توپ عراق رو سر ما     بغض من وآه منی

حک شده اسم من وتو     روی تن سیدی ها

ترکش مین والمرا          مونده هنوز رو تن ما

دشت پر از والمری ها    جون میده واسه پای ما

تاکه بریم دوتایی روش     بریم با هم روی هوا

کی می تونه جز من وتو   معبرا رو وا بکنه

کی می تونه جز من وتو   سیم تله رو پاره کنه

یاور تخریبچی من...

 

سوی دیار میدونا

سوی دیار میدونا، سوی دیار میدونا 

                                           روی مینا می رویم،روی مینا میرویم

بهر خنثی کردن مین،بهر خنثی کردن مین

                                        به میدونا می رویم ، به میدونا می رویم 

گرفته ایم سر نیزه را به زیر خاک می زنیم

                                      تا بلکه پیدابکنیم یه مین خنثی بکنیم

جان وسر و وجود خود فدای این کار بکنیم

                                    ما به جوار میدونا،ما به جوار میدونا

با سیم چینا میرویم،با سیم چینا می رویم

                                  در دل شب مورا توی هوا روشنه

سینه خیز رزمندگان در این زمان دیدنی است

                                تخریبچی ها اومده اند تخریبچی ها اومده اند

تا مینو خنثی کنن، تا مینو خنثی کنن،

                                 به میدونای ما بیا برادرم کن نظر

به میدونای ما بیا برادرم کن نظر

                                     به انفجار گوجه ای آتیش دوشکا نگر

بپرس از این برادران ، بپرس از این برادران

                                    بگو کجا می رویدبگو کجا می روید

یکی نشسته گوشه ای مینو خنثی میکنه

                                    ماسورهوچاشنیهارو زهم جدا می کنه

یکی دیگه طنابی رو به دو طرف می کشه       

                                که ما به قربانگه مین، که ما به قربانگه مین

روبه مینا می رویم رو به مینا می رویم

 

 

کجا میریم –کربلا

بسیجی            حزب الله

کجا میریم       کربلا

با کی میریم     روح الله

هرکس میاد     بسم الله

مارم ببیرین    جا نداریم

بکسل کنین     سیم نداریم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:3  توسط محسن شاكري  | 
ساعت های 1 و 2 نیمه شب بود كه در میان همهمه و شلیك توپ و تانك و مسلسل و آرپی چی و غرش هواپیماهای دشمن در عملیات بزرگ كربلای 5 ، فرمانده تخریب بعد از چندین بار صدا زدن اسم من ، بالاخره پیدایم كرد و گفت : حمید هرچه سریعتر این اسرا را به عقب ببر و تحویل كمپ اسرا بده . سریع آماده شدم.

سی و دو نفر اسیر عراقی كه بیشترشان مجروح بودند ، سوار بر پشت دو دستگاه خودروی تویوتا شدند و من با یك قبضه كلاش تاشو با نشستن بر پنجره خودرو دستور حركت خودروها را به سمت كمپ اسرا صادر كردم مسافتی طی نكرده بودیم كه متوجه شدم چند اسیر عراقی به من نگریسته و اسمم را صدا زده و با هم میخندند. اول تعجب كردم كه اینها اسم مرا از كجا میدانند . زود به خاطر آوردم صدا زدن های فرمانده مان را كه به دنبال من میگشت و عراقیها نیز یاد گرفته بودند . من با 18 سال سنی كه داشتم از لحاظ سن و هیكل از همه آنها كوچكتر بودم. بگی نگی كمی ترس برم داشت . گفتم نكند در این نیمه شب ، اسرا با هم یكی شوند و من و راننده بی سلاح را بكشند و فرار كنند.

دنبال واژه ای گشتم كه به زبان عربی  معنای نخندید یا ساكت باشید ، بدهد . كلمه « ضحك » به خاطرم آمد كه به معنای خنده بود. با خودم گفتم : خوب اگر به عربی بگویم نخندید ، آنها می ترسند و ساكت می شوند . لذا با تحكم و بلند داد زدم «لا اضحك». با گفتن این حرف علاوه بر چند نفری كه می خندیدند ، بقیه هم كه ساكت بودند شروع به خنده كردند . چند بار دیگر «لا اضحك» را تكرار كردم ولی توفیری نكرد.

سكوت كردم و خودم نیز همصدا با آنها شروع به خنده كردم. چند كیلومتری كه طی كردیم به كمپ اسرای عراقی رسیدیم و بعد از تحویل دادن 32 اسیر به مسئولین كمپ ، دوباره با همان خودروها به خط مقدم برگشتیم . در خط مقدم به داخل سنگرمان كه بچه های تخریب حضور داشتند رفتم و بعد از چاق سلامتی قضیه را برایشان تعریف كردم. بعد از تعریف ماجرا ، دو سه نفر از برادران همسنگر كه دانشجویان دانشگاه امام صادق (ع) بودند و به زبان عربی نیز تسلط داشتند ، شروع به خنده كردند و گفتند فلانی می دانی به آنها چه می گفتی كه آنها بیشتر می خندیدند تو به عربی به آنها می گفتی « لا اضحك » كه معنی آن می شود « من نمیخندم» و برای اینكه به آنها بگویی نخند یا نخندید ، باید می گفتی « لا تضحك » ................. آنجا بود كه به راز خنده عراقیها پی بردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:2  توسط محسن شاكري  | 

256 بفرستید

برای اینکه شناسایی نشیم  تو مکالمات بی سیم برای هر چیزی یک کد رمز گذاشته بودیم.کد رمز آب هم 256 بود.من هم بی سیم چی بودم .چندین بار با بی سیم اعلام کردم که 256  بفرستید.اما خبری نشد .بازهم اعلام کردم برادرای تدارکات 256تموم شده برامون بفرستید ، اما خبری نمی شد .تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم بی سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم مگه شما متوجه نیستیدبرادرا؟ میگم 256 بفرستید بچه ها از تشنگی مردند.تا اینو گفتم همه بچه ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا کد رمز رو که لو دادی.اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و با بچه ها زدیم زیر خنده و همه تشنگی رو یادشون رفت.

همه برن سجده..!!!

شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.

بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.

بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!

 

اخوی عطر بزن

شب جمعه بود

بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل

چراغارو خاموش کردند

مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی

زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت

یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما

عطر بزن ...ثواب داره

- اخه الان وقتشه؟

بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا

بزن به صورتت کلی هم ثواب داره

بعد دعا که چراغا رو روشن کردند

صورت همه سیاه بود

تو عطر جوهر ریخته بود...

بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند..

 

 پلنگ صورتی

شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .

نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)

معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته

     

منبع: طنز جبهه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:1  توسط محسن شاكري  | 

بسیجی ترکش خورده

                         ترکش سرش رو برده

  عروسی نکرده مرده

                                                                         ان شاءالله مبارکش باد

داشته کلاش میبرده

                            ترکش تو قلبش خورده

شهيد شده ، نمرده !

                                                                  انشا الله مبارکش باد.

 

داشتمتو جبهه مصاحبه می گرفتم

 

کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومدو بومممممم..... 

 

نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین

 

دوربینو برداشتم رفتم سراغش .

 

بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفیصحبتی داری بگو...

 

درحالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :

 

من از امت شهیدپرور ایران یه خواهش دارم .

 

اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشاپوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

 

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

 

 با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به منرب گوجه افتاده ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 15:0  توسط محسن شاكري  | 

مي گفت:

بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم.

مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم.

اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم.

سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف،

پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف.

مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم.

تقصیر خودم بود.

هر بار که مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم

که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند،

چه رسد به یک پسر بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد

و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر! را در بیاورد

و او را روانه بغداد ویرانه اش کند.

آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش مانندش به سرو صورتم چسباند

و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد و راضی شدم

که برای چند روز به جبهه ببرمش.

کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه. 

حالا داستان شروع ميشه

شور و حالش یک طرف،

کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر.

از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.

- این تفنگ گندهه اسمش چیه؟

- بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟

- بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟

- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم.

تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود

و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم.

قدرت خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه چشم سفید.

پسرم در همان عالم کودکی گفت:

بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نوارنی هستند ؟

متوجه منظورش نشدم:

- چرا پسرم، مگر چی شده؟

- پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟

ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛

کم نیاوردم و گفتم:

باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی؟!....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 14:59  توسط محسن شاكري  |